سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
429
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
( 1 ) ابن حمدون در كتاب « تذكره » از زهرى نقل كرده ، مىگويد : عبد الملك بن مروان على بن حسين را با غل و زنجير بسته از مدينه منتقل كرد ، زنجير گرانى بر او بسته و نگهبانانى را بر وى گمارده بود ، من از آنان اجازه گرفتم تا با وى خداحافظى كنم به من اجازه دادند وقتى كه وارد شدم ديدم با غل و زنجير بر دست و پايش در جايى زندانى است ، گريه كردم و گفتم كاش من به جاى شما بودم و شما سالم بوديد ، فرمود : « زهرى آيا تو گمان مىبرى كه اين كنده و زنجير بر دست و پاى من است و گردن مرا مىرنجاند ، بلكه من اگر بخواهم چنين نخواهد بود و اين حالت براى آن است كه من به ياد عذاب خدا باشم » سپس دست و پايش را از ميان كنده و زنجير درآورد ، آنگاه فرمود : « من با ايشان دو ميل از مدينه دور خواهم شد ! » زهرى مىگويد : بيش از چهار شب نگذشته بود كه نگهبانانى كه همراه وى بودند به مدينه آمدند او را جستجو مىكردند و او را نيافتند ، من از يكى از ايشان پرسيدم ، گفتند : ما او را مىديديم كه در جلو ما بود و فرود آمده بود و ما در اطراف او نگهبانى مىداديم كه ناگهان وقتى كه صبح روشن شد او را نيافتيم و غل و زنجير را ديديم افتاده است . ( 2 ) زهرى مىگويد : پس از اين رويداد نزد عبد الملك رفتم و او درباره على بن حسين از من پرسيد و من جريان را به او گفتم ، عبد الملك گفت : همان روزى كه مأموران من او را گم كرده بودند نزد من آمد و بر من وارد شد و رو به من كرد و گفت : « مرا چه كار با تو ؟ ! » گفتم : نزد من باش ! گفت : « دوست ندارم نزد تو باشم » و بعد بيرون رفت به خدا سوگند كه دلم از ديدن او پر از ترس شد . ( 3 ) ابن ابى الدنيا به اسناد قبل ، از قول محمد بن حسن و او از عبد اللّه بن محمد به نقل از عبد الرحمن بن حفص قرشى نقل كرده ، مىگويد : على بن حسين ( ع ) وقتى كه وضو مىگرفت ، رنگش زرد مىشد ، مىپرسيدند : اين چه حالتى كه در وقت وضو گرفتن بر شما عارض مىشود ؟ مىفرمود : « آيا مىدانيد كه من مقابل چه كسى مىخواهم بايستم ؟ ! » . ابن سعد در « طبقات » نقل كرده ، مىگويد : على بن حسين ( ع ) وقت راه رفتن دستهايش را تكان نمىداد و چون براى نماز مىايستاد بدنش مىلرزيد ، مىپرسيدند : شما را چه مىشود ؟ مىفرمود : « چه مىدانيد كه من با چه كسى مىخواهم مناجات كنم ؟ ! » . ( 4 ) ابن ابى الدّنيا به نقل از محمد بن ابى معشر و او از ابو الفرج اصفهانى روايت كرده